![]() |
![]() |
|
| دلم می خواست خدا با بنده هایش مهربان تر بود... |
|
بوی عطرش بعد این روزا هنوزم ترو تازس عکس ماهش هنوزم، تو قاب ذهنم ، مثه آینس نمی دونم که چی کار کردی با این دل که همش ، تنگ می شه و ، سر می ریزه ، دنبال بونس به دلم می گم بابا ، عاقبت کار و ببین مگه کوری نمی بینی ، یا می خوای دیگه نبینی اینی که جلوت می بینی ، اونی نیست که پا به پات بود اونی که سردار عشق بود ، ساقی روز و شبات بود اونی که نبود مثالش ، ماه ۱۴ ، گوشه ی زلف سیاهش نمی دونم که چی شد ، تقصیر من بود یا دلم آخه گم شد یهویی ، رفت ، مثه ردی تویه ساحل هر چی گفتم که نرو ، تاب و توانم و نگیر گوش نکرد ، سنگ شده بود ، دلش و جا گذاشته بود به تو چی بگم آخه ، ای دل دیوونه ی من دل ساده ، دل تنها ، دل بازیگوش من آره راست می گی آخه ، اون یه روزی ، محرم رازای تو بود یه روزی ، همدم و هم صحبت شیرین تو بود قول داده بود که بمونه ، تویه شادی تویه غم نذاره تنها بمونی ، مثه اون سال های قبل اما بردش روزگار لعنتی فهمیده بود که به جز اون ، من دیگه یاری ندارم حسودیش شد ، پیر بد پیله ی نامرد حالا چند صباحی هست ، که می گذره از اون روزا روزای خوبی که شد ، خاطره ای کنج دلم دیگه می خوام دلم و داغ بکنم هوای عاشقی و از سر دل در بکنم بش بگم عاشقی معنا نداره کوره راهی که آخر نداره هر کی رفت تویه مسیر عاشقی رفتنش با خودش ، برگشتش اما با خداس دم به دم زجر می کشه ، مرحمشم ، اشک خداست دیگه می خوام دلم و تخته کنم یه دونه قفل بزرگم به نشون بی کسی بزنم تا که بدونن کسی نیست کلیدش رو هم می زارم ، کنج عقلم تا اگه مهمونی امد واسه قلبم دیگه این بار نزنه ، هوای عاشقی به کلم...
۸۷/۲/۱۲ ۲:۳۸ صبح
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/20ساعت 16:32 توسط محمد |
|
|
امروز تولد عشقمان است باید به سور این جشن بنشینم؟ یا به سوگش بگریم؟ چه زود وقت باهم بودنمان به پایان رسید و چه کند گذشت، دقایق با هم بودنمان و چه دلهره آورست دقایق بی تو بودن. کجایی ای همسفر راه های نرفته؟ انتظار بیهوده است، او نمی آید روزگار غریبی است چرا اینگونه می کنی! دلت را در کف دستانت گذاشته ای و عشق را گدایی می کنی؟ به خودت نگاه کرده ای؟ می دانم، تنهاییت را روزی به بهای سنگین عشق فروختی اکنون آمده، عشقش را می خواهد و تنهاییت را باز پس می دهد به او می گویم تنهایی که با عشق آمیخته شد دیگر تنهایی نیست دلدادگی است شب زنده داری است بی قراری است رسوایی است ته کیسه ام را نگاه می کنم و می بینم تنهایی ام هست راست می گفت ته هر عاشقی تنهاییست...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/18ساعت 20:13 توسط محمد |
|
|
امروز سه شنبس، خیلی وقتا بوده که انتظارش و کشیدم،که برم دردام و بهش بگم و یه ذره سبک بشم،آخه به جز اون کسی و نداشتم که به درد دلم گوش کنه،اما از وقتی که تو امدی خیلی چیزا فرق کرد،تو همه کس من شدی،به تمام حرفام گوش می دادی،دیگه دوست نداشتم برم،چون هر وقت می رفتم تو تا صبح بیدار می موندی و دل ناگرونم بودی تا برگردم یادش بخیر تا نمی رسیدم خونه تو نمی خوابیدی، تا صبح باهام حرف می زدی،ولی بعضی وقتا هم که می رفتم ،همش برای تو دعا می کردم،ازشون می خواستم تا همیشه سلامت باشی و کنار همدیگه بمونیم،بهت می گفتم نگران نباش بادمجون بم آفت نداره تو هم ناراحت می شدی و سرم داد می زدی میگفتی دیگه اینو نگو. یاد اون سه شنبه بخیر که می خواستی بری مشهد،هنوز پاتو از این شهر بیرون نذاشته بودی که گفتی «دلم برات تنگ شده یه جورایی دلم گرفته انگار خیلی دورم ازت خیلی دوست دارم خیلی زیاد» منم احساس دوری می کردم و آسمون به سرم خراب شد وقتی این و گفتی ، یه نگاه به خودم کردم یه نگاه به دلم ، که چه جوری این ۶ روزو طاقت بیارم ،خیلی دعا کردم که سالم بری و دست پر برگردی، یادمه روز قبلش یه تصمیم بزرگ گرفته بودی که از خوش حالی داشتم بال در می اوردم،فکر می کردم خدا صدام و شنیده و همه چی داره درست می شه، خیلی چیزا از امام رضا خواستم گفتم تو که مارو این همه مدت نطلبیدی، حتما قرار دوتایی بیایم پابوست ، این فکر خوشحالم می کرد و آروم،اما دیگه با امام رضاهم قهرم. فکر کنم تو هم سه شنبه هارو دوست نداری، چون یه شعرت «سه شنبه ی نحس» پر از دلتنگی،«همین سه شنبه ای که نمی دانم اجازه ی توهین به آن را دارم یا نه نمی دانم در این سه شنبه من در تو مرده ام یا نه » یهو یاد اون روز افتادم که صدات و ضبط کردم رفتم سراغش که شاید یه ذره آرومم کنه «صدایت چه طنینی دارد، چقدر آشناست این صدا پژواکش در روحم صدا می کند چه زود این صدا از من گرفته شد چه سه شنبه ای است امروز دلم گرفته راهم گنگ است سخنانم بیهوده قدم هایم سست نفس هایم کند و وجودم خسته گوش هایم پر از سخنان تکراری عجب سه شنبه ایست بوی دلتنگی ام تمام آفاق را گرفته»
دیگر دوستت ندارم سه شنبه ، یادگار تو هم این دلتنگی من است که هر سه شنبه با من است کجایی ای تنها، چشم به راه سه شنبه های من،تا دم صبح می دانم لیاقتت را نداشتم دیگر با تو هم قهرم ای صاحب جمکران
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/17ساعت 19:52 توسط محمد |
|
|
شک نکرده ام می دانم که خوبی اش وصف ناپذیر است اما چه کنم سرنوشتش در پیش است باید عاقبت را بنگرم. ۸۷/۲/۱ ***** عمری حسرتت را کشیده ام و با خیالت به خواب رفته ام ، اما اکنون که آمده ای و چشمانم را به دنیای تازه ای وا کرده ای ، اینچنین نکن با من ، قصه ی جدایی نخوان ، آرزوهایم را بر باد نده. نمی دانم اگر نباشی چه باید کرد، نه دیگر آنم که آنگونه زندگی کنم و نه دیگر این، که با تو باشم، هر کجا روم هر کجا باشم تو را کنار خویش می بینم، به گمانم، زندگی دگر نکنم... همان حسرت بمانم افسوس ۸۷/۲/۲ ****** قفسه سینه ام تنگ شده، نفسم بالا نمی آید یاد عزیزی سراسر وجودم را گرفته و بی قرارم کرده گویا مادری داغ فرزند دیده کسی به فریادم نمی رسد، کسی حالم را نمی پرسد می دانم تو هم بی قراری چرا باید فاصله باشد، چرا اینگونه شد چرا کسی حرفمم را نمی فهمد آهای مردم عاشق شدم... ۸۷/۲/۵ ***** عروسکت را بو می کنم و تمام وجودم بوی تو را می گیرد مانند کپسول اکسیژنی ست که مریضان از آن استفاده می کنند هر وقت می آیم نفس عمیقی از آن می کشم که ریه هایم بوی تو را بگیرد و اکسیژن وجودم حس جدیدی را با خود به قلبم ببرند و نامش را در دستگاه زندگی ام جدایی بنامند، و این در خون من به چرخه در بیاید و به نسل های بعد من هم منتقل شود. که بدانند پدرشان با همه تفاوت می کرد چیزی زیاد داشت و هیچکس قدرش را ندانست و همیشه تنها بود با که گویم درد جدایی، کاش می مردم و این روزها را نمی دیدم... ۸۷/۲/۶ ***** کاش می توانستیم چشم هایمان را ببندیم و گذشته را یک بار دیگر مرور کنیم به یاد روزهای خوب با هم بودن بیفتیم یاد حرف هایی که بینمان رد و بدل می شد یاد قول هایی که به هم می دادیم یاد طلنگورهایی که قرار بود زندگیمان را بسازد یاد انتظارهایی که می کشیدیم تا به هم برسیم یاد لحظه لحظه ی با هم بودنمان یادش بخیر ای نازنین، که هیچ وفا نیست با منت بمان التماست را می کنم نرو می میرم... ۸۷/۲/۶ ***** هیچکس دردم را نپرسید، هیچکس نمی خواست بفهمد که چه می کشم باز من ماندم و تنهایی، باز حسرت آمد باز نا امیدی خودش را به ما رساند کاش یک نفر، حداقل یک نفر درکم می کرد آی مردم... گله دارم ، گله دارم من از دست خـــــــــــدا هم گله دارم ۸۷/۲/۶ *****
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/17ساعت 15:15 توسط محمد |
|
|
ای بهترین بهترین من
رفتی و دگر رفتند را باور کردم و دلم را ، زیر خروارها حسرت دفن کردم گویی از اول ، بی دل به دنیا آمده ام زمانی که برای بار سوم گفتی « برو » دانستم که دیگر ماندن صلاح نیست و فصل جدیدی از زندگی ام آغاز شده که نامش «جدایی» است و این گونه آغاز شد: « نه ، وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست. » و دوباره توبه ام را شکستم و اشکانم جاری شد و مطمئن باش، یادت همیشه زنده است و یادگاریت، که این انگشت شکسته باشد، تا واپسین دقایق زندگی بدرقه ام می کنند و از اعماق وجودم، جایی که هنوز سیاهی رخنه نکرده آرزو می کنم، خوشبخت شوی ای رویای دست نیافتنی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/16ساعت 15:39 توسط محمد |
|
|
ای دل تنها چیه چشم انتظاری ، باز یه لحظه یه دم آروم نداری
باز بی تو باید تنها بمونم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/15ساعت 22:48 توسط محمد |
|
|
برای شام آخر مشکلی در کار ما افتاد
ای عشق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/14ساعت 14:51 توسط محمد |
|
|
تمام شد...!
اینحا بود که معنی (( باید مسافر بود و سفر کرد )) را با جان دل لمس کردم اینحا بود که درد تلخ جدایی مانند مهری بر قلبم حک شد اینجا بود که دانستم ادامه راه را باید تنها سفر کنم اینجا بود که دستان سردش را از من ربود اینجا بود که باید با چشمان زیبایش خداحافظی می کردم ای کاش جدایی در سر لوحه ی اسرار ، معنایی نداشت ای کاش به بیراهه ای در آفتاب سفر نمی کردم ای کاش من و تو و یه برگ از تنهایی را زندگی نمی کردم ای کاش نبودم که ببینم اینچنین راه و رسم را ای کاش می توانستم باشم نه اینکه خاطره ای ای کاش بزرگتر بودم که نپندارند کودکم هنوز ای کاش کسی بود به حرفای دلم گوش کند ای کاش همه احمق نمی پنداشتنم ای کاش می دانست عقایدش را باور کرده ام ای کاش می دانست چقدر برای من بزرگ است ای کاش نشان می داد که هنوزم دوستم دارد ای کاش دوباره اسطوره ی سنگی نمی شد ای کاش ما را فرصت زیر و بمی بود ای کاش دوباره حسرت نمی شدم ای کاش قدرش را بیشتر می دانستم که اکنون نگریم ای کاش نمی گفت گریه کن گریه قشنگ گریه سهم دل تنگ ای کاش بعضی اتفاقات هرگز رخ نمی داد ای کاش انسان نادان می دانست راهی که می رود دشوارست و برگشتش ناگزیر درد ای کاش انسان دل نداشت ای کاش انسان روح نداشت ای کاش انسان عاشق نمی شد...!
۸۷/۲/۴
دلم شور می زند دلم آشوب است نمی دانم چه باید کرد از تنهایی می ترسم می دانم عمری هم خانه ام بوده اما دگر نمی خواهمش چون با تو بودن، زندگیم را زیرو رو کرد خدایا کمکم کن کمکم کن خدایا...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/09ساعت 2:10 توسط محمد |
|
|
نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه،
به چه رنگه، به چه حاله مثل یک جام شرابه
نمی دونی که دل من توی اون چشمای شوخت،
نمی دونی و به جز من دگری هم نمی دونه ، که یه دنیا توی اون چشم سیاهه
همه حرفه تو رو می خواد بفریبه
هما میرافشار تقدیم به عزیز دلم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/25ساعت 12:21 توسط محمد |
|
|
خرد و خراب و خسته جوانی خود را پشت سر نهاده ام
با عصای پیران و
وحشت از فردا و
نفرت از شما
کنون من در نیم شبان عمر خویشتنم
آنجا که ستاره ای نگاه مشتاق مرا انتظار می کشد...
در نیم شبان عمر خویشتنم
سخنی بگو با من ـ زود آشنای دیر یافته!ـ
شاملو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/16ساعت 21:3 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
باز از دیار ما به سفر رفت
یار ما ای دل دگر به هیچ نیرزد دیار ما سر مست و شاد رفت خدا باد همراهش رحمی نکرد بر غم ما بر خمار ما او رفت صبر رفت تحمل تمام شد از هم گسست سلسله اختیار ما گفت از تو یاد می کنم اما وفا نکرد یادش بخیر یار فراموش کار ما... |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر حرف دل خاطرات موسیقی |
|
RSS
|